تبليغات X

طوفان زی زی!

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۱ نظر »

خیلی وقت بود که توی جاده ای رنگیم قدم نزده بودم،

من یک اسم مستعار برای خودم انتخاب کردم که آزاد باشم،آزاد برای گفتن ،گفتن همه چیزهایی که همیشه می خوام بگم به خاطر اون خط قرمزها نمی تونم بگم…..ولی به خاطر یک سری اتفاقات حالا اون اسمم پیش خیلی ها لو رفته و من نمی تونم با همین اسمم بنویسم که واقعا چی فکر می کنم و چی بر من می گذره…

ولی دلم می خواد رها باشم،صرف نظر این که چه کسی اینجا رو می خونه و راجع به من چی فکر می کنه….

این روزها مشتاقم،مشتاق بارون؟! نه مشتاق یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور،نمی دونم این حس شوق از کجا می آد!!! اما می تونم بگم این قدر سرحالم آورده که شیطنت از تمام سلول های بدنم بیرون زده و حتی همه روح های خبیث سلول های مرده تنم هم توی این شیطنت ها شریک شدند .

قلب با آرامش می تپه و همه ی شعر های حافظ  تعبیرهای نیک داره…طوفان زی زی در راهه هر چند گاهی این قدر ابر می بینم که مایوس میشم از وزیدن از کوبیدن،از توپیدن،گاهی….گاهی که شعر می خونم و توی شعر ها اااااااااا دردام زنده می شه….

دنیا به کامم و این به کام بودن تا همین لحظه ادامه داره…

البته یک چند تا درد این وسط هست،درد که نه! یخ زدگی! چند روز پیش تشنه بودم،تشنه خوندن و هنوزم تشنه ام می خونم،می خونم،اما هنوز سیر نشدم…..اما درد من نوشتن،می نویسم،می نویسم،اما این چیزی که می نویسم اونی نیست که می خواد از درون دلم به دنیا بیاد و من یخ زدم.طبق معمول.روحم زجه می زنه و من بی توجهی می کنم….چرا؟ هنوز اینو در خودم کشف نکردم.

این ها هذیان شبانه زی زی هستن.

آه

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۴ نظر »

حسم عمیق،این قدر عمیق که ۷ ماه ۱۸ روز ازش پایین بری نمی تونی ببینیش…
اینجا تاریک و من هر لحظه در ذهنم صدایی می شنوم که می گه من می ترسم!؟
حس شادی من این روزها از ترک یخ های روی چاله های آب باران هم زودتر می شکند و صدای گریه ام با بادی که از عمق۷ماه ۱۸ روزگیم متولد می شود  
عجین است و عجیب تر آن که من هیچ افسانه و هیچ فرشته ای ندارم که ظاهر شود و هرگاه یک گل سرخ در دستان من بگذارد!
گل سرخ زندگی من پیش از این در یک فنجان قهوه دیده شده بود،بعد از آن در میان تصویر های کتابی از دانشی کهنسال و سپس به شکل ستاره ای در آسمان…
هر بار در این طول بلند عمیق می شوم به یکباره می میرم و زندگی با من وداع می کند و من در خودم در زندگیم در تمام علامت های سوال مانده ام…

ستاره ی تاریکی ها

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۱ نظر »

روزگاری است که تاریکی چنان تیره و تار شده است که هیچ نوری توان درخشیدن ،تابیدن یا اوج گرفتن را ندارد و همه ی من ها بیدار شده اند،من هایی که همه عاشق اند، من هایی که هم طعم عشق دارند و اسارتی را با خود به همراه دارند،دهشتناک!

میان خروار ها تاریکی،مه سفیدی متولد شده است ه تاریکی را به سفیدی بدل کرده است اما همچنان کور ها کور هستند، روشنی ها غیر قابل عبور.

همه ی آب های بی نور در این تاریکی سفید به دنبال ردی از نورهای متولد کننده رنگین کمان هستند و همه متاسف از تولد من هایی که شوق دیدن رنگین کمان را از آن ها گرفته است.

عجیب است!حتی ستاره هم درون تاریکی من های ستایش کننده اش اسیر اسارت عشق است و در همین اسارت رنگ می بازد!

۱٫۸٫۹۰

ماشین لباسشویی!

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۰ نظر»

این روزها سرم مثل ماشین لباسشویی ،توی سرم همه چیز هست!و به همه چی فکر می کنم و فکر نمی کنم.

برای اولین بار دارم فکر می کنم ایران دیگه جای زندگی نیست، و به رفتن فکر می کنم.چرا من به این جا رسیدم؟

مثل اولین باری که فکر کردم کاش دیگه نماز نخونم،خوب یادم دقیقا بعد از جلسه آزمون عقیدتی دانشگاه بود که دچار این حالت شدم….و حالا!

مسخره است،توی این کشور هیچ چی سر جاش نیست!

توی دلمم هیچی سر جاش نیست،این همه پوسیدگی از کجا می آد…به همه می گم برام دعا کنید!خیلی دیوونه ام می گم دعا کنید اما به چه نیتی؟!فکر کنم خودآزاری دارم….دعا نمی کنم خلاص بشم.دعا می کنم گرفتارتر بشم…این چه دعایی؟!و می ترسم که برآورده بشه و با خودم فکر کنم ،اگه من دعا نمی کردم این اتفاق می افتاد؟نکنه اصرار کردم…اما بعد فکر می کنم فلان روزم من دعا کردم اما اون اتفاقی که میخواستم نیافتاد.من دیوونه ام؟!

به قول مژگان فکر کنم ما داریم روی تردمیل راه می ریم،هر چقدر می دویم باز هم یک جا هستیم.زندگیم هنوز جاده نداره…و نمی دونم چطوری باید قدم بزنم.

شیرهای خفته!

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۳ نظر »

مملکت گل و بلبل

این روزا خسته ام،خسته ام از فکر کردن به همه چیزهایی که توی این کشور سر جاش نیستن،آدم سیاسی نیستم .سیاسی بودن دوست ندارم چون همیشه به نظرم بیشتر آدمای سیاسی زیادی افراطی ،متعصب و غیر منطقی هستن.

نمی دونم همه بی خیال هستن یا مثل من می بینن و به روی خودشون نمی آرن!از آشغال هایی که توی جوب های خیابون ولی عصر،از ماشین هایی که روی خط عابر پیاده وایمیستن،از موتور سیکلت هایی که هر روز توی پیاده رو و خیابون مزاحممون می شن!

واقعا ما مسلمونیم؟

چطوری این همه کثیفی رو توی محیط زندگیمون تحمل می کنیم؟

چطوری به راحتی حق دیگران پایمال می کنیم؟

و چطوری که جون دیگران به خطر می اندازیم و ذهنشون مسموم می کنیم؟

عجیب!

خدا می گه جون یک آدم برابر با جون همه آدم ها،پس چطور که موقع موتور سواری برای رسیدن به خواسته هامون که همون مقصدمون حاضریم جون چندین نفر و از جمله خودمون به خطر بندازیم که زودتر برسیم….

چطور که ما این قدر مردم بی بهداشت و کثیفی هستیم؟بعد با خودمون می گیم موش ها از کجا می آن؟

اعصابم خورده، چرا هیچ کس به فکر نیست،کاری نمی کنه؟

هر روز کنار پیاده رو ها نرده می کشن که موتور سوارها نیان،اما می آن ….

کشور ما وحشتناک…همه جا پر از میله است،پراز مامور،پر از بست…..خسته شدم….از این که دائم دورم خط باشه و بگن نکن ،نرو، نه خسته شدم.

من اهل هیچ جناحی نیستم،اما فکر می کنم این حکومت محکوم به شکست،می دونم جرم زدن این حرف یعنی ضد انقلاب بودن،مرتد بودن،منافق بودن…..کلا تمام تهمت های عالم با این حرف بهت می زنن…من حوصله کسایی که متجاوز کشورن ندارم،حوصله بیگانه هایی مثل آمریکایی ها که وارد کشوری مثل عراق شدن و بیرون می رن ندارم و همین طورافراطی هایی که از اون طرف بوم افتادن…

این روزها حتی دارم از مسلمونی زده می شم….

از اسلام نه،اما از مسلمونی….راستش امروز برای اولین بار فکر کردم باید از این کشور فرار کنم ،باید خودمون نجات بدیم…

از کشوری که می خوان اینترنت بکنن اینترانت،اینترنت ملی…

از کشوری که گشت ارشاد می ذارن تا تو رو برای عینک بالای سرت جریمه کنن،

از کشوری که جکی که برات اس ام اس می آد اینه:خلاصه توضیح المسئال هر چه خوشت بیاید حرام است.واقعا همینه انگار هر چیز زیبایی توی این مملکت محکوم به نابودی.

از کشوری که مرجع دینیش می گه مجری اخبار گو زن باعث تحریک مردان می شه،احمقانه است،احمقانه است،….

از کشوری که دانشجوهای دختر و پسر از هم جدا می کنن

از کشوری که دیش ماهواره رو جمع می کنن

از کشوری که دیکتاتوریه…..این جا با کره شمالی چه فرقی داره؟

از کشوری که همیشه به مردمش دروغ می گن،…

از کشوری که زن ها به خاطر مردها،باید زجر بکشن،به خاطر جامعه مرد سالار،ما همیشه محکومیم،وقتی به ما تجاوز می شه این ماییم که بد لباس پوشیدیم،وقتی مردا وارد واگن مترو خانم ها می شن یا آخر شب ها وارد قسمت اتوبوس خانم ها می شن این ماییم که نرفتیم حقمون بگیریم،از دم سوپر مارکت محل،تا دستشویی عمومی،تا میدون میوه تره بار نوشتن خواهرم لطفا حجابت را رعایت کن،اما هیچ نگفتن آقای محترم لطفا نگاه نکن…

اینا از طالبان بدترن،حداقل اون اسمش طالبان بود…به ما می گن اسلام گفته خانم ها گردی صورت و مچ دستشون می تونه معلوم باشه و لباسشون تنگ و کوتاه نباشه،اما با این حال ما نمی تونیم کلاه بذاریم،چون جلب توجه می کنه،نمی تونیم دامن بپوشیم چون جلب توجه می کنه،نمی تونیم رنگی بپوشیم چون جلب توجه می کنه….

همیشه می زنن توی سرمون که جمعیت مردا کمتر از زن هاست،و به خودشون حق می دن چند تا زن بگیرن،اما کدومشون حقوق شرعی زن ها رو رعایت می کنن؟

واقعا مرد خوب کیه؟

این روزها ارزش زن ها این قدر پایین آورده شده که می گن توی خیابون ریخته!!!بعدش هم می گن خود زن ها مقصر هستن!عجیب،عجیب!

مسجد دوست ندارم چون جایی که پیرزن ها هر روز می رن توش تا غیبت کنن…

توی زندگی اسلامی ما شادی جایی نداره،توی تمام تولد های ۱۲ تا امام آخرش نوحه امام حسین می خونن…

توی کشور ما آب بازی دختر و پسرا با هم تهش می شه یک جریان سیاسی…

توی کشور ما زن ها محکومن،باید همیشه محدود باشن،این ماییم که همیشه باید خودمون بپوشونیم،تا آقایون حالی به حالی نشن..اما اونها اشکال نداره که هر روز به ما زل بزنن،هر موقع از کنارمون می گذرن تیکه به ما بندازن،و هر طوری شده دنبال سرمون بیان پیشنهاد های کوچیک و درشتتشون بگن…

از این جا متنفرم،از جایی که دورم طناب پیچ و من مجبورم میون این همه خط و طناب زندگی کنم.

به نظرم تنها چیزی که برای مسئولین کشور ما مهمه این که توی آمریکا چی می گذره،وضعیت مسلمون های جهان چطوریه!

توی کشور ما پارکی که وسایل بازی داشته باشه ،خیلی کمه!اصلا نادره!

توی کشور ما جایی که بشه تفریح کرد نایاب…

ما  رو هر روز محدود تر می کنن….

و ما هر روز با سختی زندگی می کنیم…

به خاطر بلند پروازی های مسئولانمون،به خاطر این که می خوان بگن ما شجاعیم….بعد چوبش ما باید با کارگریمون توی این کشور پس بدیم….والا چرا باید هزینه یک ماه زندگی در مالزی برابر با ده روز در ایران باشه؟

راستی مگه انقلاب مصر با فیس بوک نبود؟اونا مگه مسلمون نبودن؟پس چرا این جا فیس بوک فیلتر؟! بعد می ان سخنرانی می کنن انقلاب مصر و لیبی از ایران شروع شد….

مسئولین ما خیلی دروغ گو و بی مسئولیت هستن!

راستش به نظرم اونا هیچ کاری جز بستن،محدود کردن و جریمه کردن بلد نیستن.

مطمئنم که این حکومت اگه به این روند ادامه بده محکوم به شکست.چون توی دل جوونای ما بچه گربه خشمگینی خوابیده که یک روزی مثل شیر حمله می کنه و غرش می کنه….و اونوقت که زنجیر پاره می کنه و کسی جلودارش نیست.

پوسیدگی دل!

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۱ نظر »
هر روز پوسیدگی های دلم ریش ریش تر می شوند
کسی نیست پوسیدگی های دلم را ترمیم کند
من پر از ترس،امید و ابهامم
رشته های فرشم را با انوار طلایی آفتاب بافته ام
می بافم و می پوساند
انتظارم لبریزتر از عمق پوسیدگی هاست
تا اوج آسمان شب را به دنبال ستاره ام کاویده ام
ستاره ام بیا! پوسیدگی های دلم را با ۵ پر خود ترمیم کن!
(بافته های زی زی)

بافته های ذهن من!

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۳ نظر »

آه از آهه دلم که درونش هیچ افسانه ای جا ندارد

من پر از جوش وخروشم،پرواز و حس بودن بر باله امید کبوتران حرم

تو پر از شکی،سرابی از یک رویا که روزها می میرد و شب ها جان می گیرد

اقیانوس دلم پر از شب های روز شده است

و من هر روز صبح به امید شب شدن زندگیم به خورشید حقیقت سلام می کنم.

 

………

یک چیزی گفتم که گفته باشم.

من دیشب تمام سارقان جهان را ملاقات کردم.

نوشته شده در موضوع نوشته های روزانه! | ۵ نظر »

من دیشب تمام سارقان جهان را ملاقات کردم،سارقان اموال،شجاعت،و تمام روح هایی که پاکیزه هستن.

و من این روزها خسته ام،خسته از شجاع بودن،خسته از خوب بودن، و من پر از ترس هایی هستم که یکباره بر سرم فریاد می زنند…

حرف های زیادی داشتم،داشتم….

اما همین دو جمله بسه،چون عصبانی ام…..
فقط همین یک جمله رو بگم،واقعا از آدم های فضول بدم می آد از اونایی که این قدر بی کار هستن که بی دعوت به هر جایی سرک می کشن،بعد فکر می کنن کریستف کلمب هستن و قاره آمریکا رو کشف کردن…
که چی….
خوبه آدم گاهی یادش باشه زود پسرخاله نشه،اول اجازه بگیره بعد پسرخاله بشه.

کاش وبلاگ نویسی مثل فیس بود آدم خودش تعیین می کرد کی وبلاگش ببینه کی نبینه…

حس خوبی ندارم،آرامشم بهم می ریزه وقتی سرو کله آدم هایی پیدا می شه که دعوتشون نکردم…

من فقط دلم می خواست دوستام این جا رو بخونن،دوستام!