آرشیو برای دسته‌بندی نشده دسته‌بندی

همین طوری جهت اطلاع!

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | بدون نظر »

صرفا جهت اطلاع

رنگین کمان جاده ای به….

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۴ نظر »

خورشید می تابد، و آسمان همچنان آبی است. اما افق های دیدگان ما همچون گذشته نیست. زمان می گذرد و آن چه که بعد از خود به جا می گذارد ،خاطراتی است که در حین ساختنشان تغییرمان می دهند.خاطراتی که جدای از تمام حس های خوب یا بدی که در ما به وجود می آورند، برای ما عزیز هستند و در ساختن ذره های وجودمان نقش داشته اند.

امسال نیز گذشت، همچون سال هایی که با گذر از نیاز ، گذشتن و ما همچنان پیش خواهیم رفت تا توقف کامل زمان .

خورشید می تابد، با وجود تمام روزهای که به زعم ما خوب یا بد بوده اند و آسمان آبی است با وجود تمام سال هایی که گذشته اند و می گذرند و این همان چیزی است که گل آفتابگردان به آن ایمان دارد، و هر شب را به این امید سپری می کند.

کاش دعا کنیم، کاش دعایمان مستجاب شود که ما نیز خورشید های کوچکی باشیم در آسمان آبی زندگیمان که به تابیدن ادامه دهیم و به تمام گل های آفتابگردان زندگیمان باور دهیم که گذر زمان نیز جلو دار تابیدن ما نیست، همچون آنانی که آمدند و با گذشت زمان هم متوقف نشدند و ما همچنان روشنایی تابششان را بعد از سال هایی خالی از بودنشان حس می کنیم.

کاش دعا کنیم ،کاش دعایمان مستجاب شود که همچون آسمان ابری شویم، بارانی شویم ،آفتابی شویم و حتی گاهی صدای رعد و برقی را طنین انداز کنیم ،اما همچنان آبی باشیم و به آبی بودن ادامه دهیم ،همچون آنانی که آنقدر آبی بودن و ماندند که مرزی بین آن ها و آسمان باقی نماند و آنان قطعه ای از آسمان شدند .

کاش دعا کنیم و کاش ایمان داشته باشیم که دعایمان مستجاب می شود ،بال هایمان را بگشاییم ، چنگک قرمز و حلقه طلایی را رها کنیم و به سمت خانه جاودانمان پرواز کنیم و امید داشته باشیم که در مسیر درست قرار داریم.

 

یک باور قدیمی می گه: آخر هر رنگین کمان یک گنج ،من هیچ آدمی رو ندیدم که به آخر رنگین کمان رفته باشه و برگشته باشه، بنابراین نمی دونم اون گنجی که گفتن چیه، ولی…

آرزو می کنم که همگی در جاده رنگین کمان زندگیتون با سلامتی،با موفقیت، به درستی و استوار گام بردارید و به گنجی که در انتهای رنگین کمان منتظرتون برسید.

سال نو مبارک!

زی زی

تعریف !!!

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۶ نظر »

نمی دونم واقعا تعریف کردن دیگران از آدم چیز خوبیه یا بد………..از یک طرف آدم واقعا خوشحال می کنه که همه به توانایی های آدم پی می برند،اما از طرفی آدم نگران می کنه که نکنه نتونم اونی باشم که اونا می گن؟یا این که ادامه اش بدم؟

مامانم می گه بعضی چیز ها توی وجود آدم ،ربطی نداره تو بترسی که نکنه دیگه این مدلی نباشم یا این که بخوای اون مدلی باشی،تو این مدلی هستی.

فکر می کنم مامانم درست می گه.

استاد مسعودی یکی از اون آدم هایی که من همیشه فکر می کردم توی یک فضای دیگه ای سیر می کنه،و ما هیچ ارتباط زیادی با هم نداریم.جز استاد هایی نیست که من خیلی به پروپاش بچسبم ،وقتی اون روز برای معرفی کردن به یک جایی ازش کمک خواستم ،به راحتی گفت باشه.منم متعجب گفتم باشه؟ گفت آره برو بگو منو مسعودی فرستاده.

بعد یکی از بچه ها نمی دونم چی گفت،استاد مسعودی گفت: آخه این فرق می کنه.این زرنگه فردا دیدی مدیر مسئول اون جا شد.

Read the rest of this entry »

درهم برهم

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | یک نظر »

این روزها پر از افکار در هم برهم هستم.نمی تونم افکارم سروسامان بدهم.کاش منم مثل پروفسور دامبلدور یک کاسه نقره ای افکار داشتم،تا رشته های فکرم توش بذارم و بعد هر موقع وقت داشتم بذارم توی سرم و بهش فکر کنم.

تغییرات!

این روزها اطرافیان من فکر می کنند من آدم ناپایداری هستم،چون محل کارم عوض می کنم.اما من این طوری فکر نمی کنم، من از درجا زدن بدم می آد.از یک چاله آب بودن که بعد از یک مدت آبش بگنده بدم می آید.من دوست دارم مثل یک رودخانه باشم تا بتونم به همه جا برم و در آخر به نقطه ی اوج یعنی اقیانوس برسم.شاید یکمی هم ایده آل نگر باشم،و وقتی به این نتیجه می رسم جایی که کار می کنم منو نمی تونه به هدفم برسونه ،بی خیالش می شم و به دنبال یک جای بهتر می گردم.تازه من فقط دوبار این کارو کردم و فکر می کنم چطور آدم بدون تجربه کردن می تونه موفق باشه؟

Read the rest of this entry »

خدا و اقیانوس زندگی!

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۱۴ نظر »

زندگی من شبیه یک اقیانوس ،گاهی صاف و گاهی طوفانی،گاهی روزها پر تلاطم ،این روزها از روزهای آرام و در عین حال شلوغ،می شه گفت تعداد موج ها زیاد هستند اما ارتفاعشون کم.

توی زندگی ام تجربه های جدیدی کسب کردم………..این روزها من سوار موج هام و بیشتر از همه به خالق موج ها اعتقاد دارم.

امروز می خواستم یک اسم براش انتخاب کنم تا وقتی توی وبلاگم می خواهم براش بنویسم کسی ندونه منظورم خود خودش………..اما هر چی گشتم دیدم من همیشه «خدا» صداش کردم چطوری می تونم یک اسم دیگه روش بذارم…….وقتی بچه بودم تا الان که بزرگ شدم………وقتی شاد بودم و وقت هایی که غمگین اومدم…………..هیچ کلمه ای نمی تونه حس این کلمه سه حرفی به من بده.

خدا خدا خدا…………………این کلمه فقط یک کلمه نیست،یک تعبیر قشنگ از تنها خالق هستی…….کسی که توی این اقیانوس آبی همیشه کنارم بوده در همه حال…….واقعا نمی تونم با اسم دیگه ای صداش کنم،حتی اگه ۱۰۰۰۰۰تا اسم داشته باشه،همیشه برای من خدا هست و می مونه.

یک خاطره از استاد

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۷ نظر »

استاد:دیروز داشتیم اخبار یکی از شبکه های داخلی نگاه می کردیم،خبرنگار داشت ازتظاهرات جوانان انگلیسی در خیابان های شهر علیه قانون کار گزارش میداد.
پسر همکارم پرسید:عمو این خبرنگار جاسوس؟
استاد:عمو جان این خبرنگارماست،چرا این فکرو می کنی؟
پسربچه:آخه زمانی که خبرنگار اون ها از تظاهرات انتخابات ما گزارش می گرفت،می گفتن اون جاسوس.
استاد:!!!!…!

زندگی بعدی یا زندگی دوباره،نظر شما چیه؟

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۲۲ نظر »

چند وقته که این نظریه زندگی بعدی و قبلی خیلی توی فکرم و دائم دارم بهش فکر می کنم و تحلیل و بررسیش می کنم.

البته بهتره اول نظریه ام روشن کنم.آخه سرکلاس تفسیر قرآن توی دانشگاه گفتم همه اشتباه برداشت کردن.

یکی فکر کرد من منظورم مسخ،اما من منظورم اون نیست.چون مسخ خیلی فرق داره،..مسخ می گه ما می تونیم حیوان و حشره هم بشیم.اما نظریه زندگی قبلی و بعدی می گه ما دوباره یک آدم دیگه متولد می شیم.فقط آدم.

یکی فکر کرد من نظریه داروین می گم،اما اصلا اون منظورم نیست.چون من نگفتم ما میمون بودیم بعد تکامل یافتیم شدیم آدم.

یکی هم فکر کرد من منظورم این که می گم مثلا ما یک جا رو می بینیم بعد فکر می کنیم قبلا اونجا بودیم.

Read the rest of this entry »

زندگی سرشار از تلخ و شیرین

نوشته‌شده در دسته‌بندی نشده | ۱۹ نظر »

زندگی سرشار از واقعیت های تلخ و شیرین است که ناخواسته ما و زندگی ما را تحت تاثیر قرار می دهد.

ولی بیشتر از این که مهم باشه چه اتفاقی برای ما می افته،مهم این که ما به قضایا چطور نگاه می کنیم.حتی در خیلی از موقع ها این دیدگاه ماست که خوب یا بد بودن یک اتفاق را تعریف می کند.

ولی مهم ترین مساله این که این ها همه اش حرفه…………موقع عمل……….زمانی که یک اتفاق ،خصوصا یک اتفاق ناخوشایند برامون می افته نمی تونیم جلوی خودمون بگیریم.نمی تونیم منطقی فکر کنیم.نمی تونم خوب و روشن فکر کنیم،و اون موقع است که به یک نیروی خارج از توانمون برای زندگی کردن نیاز پیدا می کنیم.

در شب های تاریک زندگیمون،به نوری از روشنی،شادی،حقیقت،آرامش نیاز داریم که فقط پروردگارمون می تونه به ما بتابوندش.

این عکس هایی که حتی نمی تونم روی وبلاگم بذارمشون،و فقط لینکشون می ذارم،از یک مدرسه سوخته واقعا منو ناراحت کرد،امیدوارم خداوند کمکشون کنه.

عکس یک ،عکس دو،عکس سه ، عکس چهار