آرشیو از دی, ۱۳۹۰

طوفان زی زی!

نوشته‌شده در نوشته های روزانه! | یک نظر »

خیلی وقت بود که توی جاده ای رنگیم قدم نزده بودم،

من یک اسم مستعار برای خودم انتخاب کردم که آزاد باشم،آزاد برای گفتن ،گفتن همه چیزهایی که همیشه می خوام بگم به خاطر اون خط قرمزها نمی تونم بگم…..ولی به خاطر یک سری اتفاقات حالا اون اسمم پیش خیلی ها لو رفته و من نمی تونم با همین اسمم بنویسم که واقعا چی فکر می کنم و چی بر من می گذره…

ولی دلم می خواد رها باشم،صرف نظر این که چه کسی اینجا رو می خونه و راجع به من چی فکر می کنه….

این روزها مشتاقم،مشتاق بارون؟! نه مشتاق یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور،نمی دونم این حس شوق از کجا می آد!!! اما می تونم بگم این قدر سرحالم آورده که شیطنت از تمام سلول های بدنم بیرون زده و حتی همه روح های خبیث سلول های مرده تنم هم توی این شیطنت ها شریک شدند .

قلب با آرامش می تپه و همه ی شعر های حافظ  تعبیرهای نیک داره…طوفان زی زی در راهه هر چند گاهی این قدر ابر می بینم که مایوس میشم از وزیدن از کوبیدن،از توپیدن،گاهی….گاهی که شعر می خونم و توی شعر ها اااااااااا دردام زنده می شه….

دنیا به کامم و این به کام بودن تا همین لحظه ادامه داره…

البته یک چند تا درد این وسط هست،درد که نه! یخ زدگی! چند روز پیش تشنه بودم،تشنه خوندن و هنوزم تشنه ام می خونم،می خونم،اما هنوز سیر نشدم…..اما درد من نوشتن،می نویسم،می نویسم،اما این چیزی که می نویسم اونی نیست که می خواد از درون دلم به دنیا بیاد و من یخ زدم.طبق معمول.روحم زجه می زنه و من بی توجهی می کنم….چرا؟ هنوز اینو در خودم کشف نکردم.

این ها هذیان شبانه زی زی هستن.